تمام
بر عکس روزهای سرد سال پیش که زمزمه ی لبم هر روز و هر شب "تو چشام اشکی نمونده تو دلم حرفی ندارم دیگه وقت رفتن سفر دور و درازم..." بود حالا پر از حرفم
پر از حرف های رنگارنگ...
اما!
از همین حالا دیگر اینجا نمینویسم
همین حالا یعنی یک روز خاکستری یعنی:
ییکشنبه-10/آبان/88
<تنها کلاس دل خوشی ام- فارسی عمومی- را در میانه رها میکنم و با قدم های بلند و سریع به سمت دانشکده ادبیات راه می افتم که مبادا دیر برسم که مبادا شلوغ شود...
پنج دقیقه بعد از ساعت مقرر وقتی وارد سالن میشوم از تعجب خشکم میزند
فقط منم و دوست ادبیاتی ام و مجری و چند دانشجوی مشتاق دیگر
در تمام طول برنامه اشک میریزد توی گلویم و روی گونه جاری نمیشود اصلا
مراسم تمام میشود در غروب یکشنبه ای مثل همان یکشنبه که قیصر رفت
اما جز اشک های زلال فاطمه راکعی هیچ چیز در شان او نبود..هیچ چیز...>
حالم گرفته بود در راه برگشت به خانه بودم توی خیابان که محکم و قاطع گفتم دیگر اینجا نمینویسم
آدم این روزها توی خیابان چیز های عجیبی و متضادی میبیند
این تضاد ها کم کم دارد غیر قابل حل به نظر میرسد که شاید فقط یک سیل عظیم،چیزی شبیه انقلاب شاید،بتواند حلشان کند
این تضاد ها اشک می آورند و دلتنگی و حال آدم را میگیرند
توی خیابان با خودم گفتم دیگر اینجا نمینویسم
شاید بقیه دلایلم که زیاد هم هست مثل همین دو تایی که نوشتم بی ربط به نظر برسد
من به ربط و بی ربطش کاری ندارم
حالم گرفته است
و دیگر نمینویسم اینجا
بس است
ساعت: ۱۱:٥٩ ق.ظ
تاریخ: چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸
